تبليغاتX
عاشقانه ها
عاشقانه ها
بیت الغزل
دوست عزیز محمد جواد آسمان
غریبه بگو آدمی یا پری

کدومی که اینقدر دل می بری؟

کدوم آفتاب از کدوم آسمون

تو چشم تو پاشیده جادوگری؟

که می تونی دستاتو قایق کنی...

...از آبای تو فصه ها بگزری...

...بیای شهر ما را بریزی به هم

بگی از منم حتی عاشق تری

ندونی دوای شبای منه

اونی که قایم کردی تو روسری

...صداو نیگات آتیشم می زنه

دو تا شون و مخصوصا اون آخری

دو تا حبه زیتون فلفل زدس

دو تا سبز مایل به خاکستری

که همیشه میشه باهاشون پرید

...می مونی باهاشون بری یا نری

...اگه رنگ حرفان نیگا کردنه

اگه سر تکون دادن سرسری

شنیدم یه روز از توی قصه ها

می یای و منا با خودت می بری

 

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 12:5
عقربه ها
این شعرو خیلی دوست دارم اما هیچ وقت نفهمیدم که شاعر واقعیش کیه؟

چه قدر عقربه ها نا مردند

گفته بودند که بر میگردند

بر نگشتندو پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها میگردند

بگذارید ز پیشم بروند

لحظه هائی که همه نامردند

آه این ثانیه های نامرد

چه بلائی به سرم آوردند

نه بچشمم افقی بخشیدند

نه ز مغزمم گرهی وا کردند

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 15:3
ندا سلگی
گفتی نفس گفتم که آری هست گاهی

می آید اما از سر بی سر پناهی

گاهی خیال میکنم از من بریدی-

باشد ببر این یک نفس که اشتباهی-

پر میکشد از سینه ات تا سینه ی من

تا شانه ها ی خسته و بی تکیه گاهی-

که دوست دارد تکیه گاه من تو باشی

هرچند میداند رفیق  نیمه راهی

هرچند میداند که چشمان سیاهت

بخت سپیدم را کشاند تا سیاهی

یعقوب چشمهای من یوسف ندارد

یوسف نمی خواهد شبش وقتی تو ماهی

این چشمها را میشناسی؟ آه شاید

ارزش ندارد تا بیندازی نگاهی

با کوچه ها قهرم تو را از من گرفتند

ویران شوید ای کوچه ها امشب الهی

دیوانه بودم یا نبودم باورم کن

وقتی ندارم جز به عشق تو گناهی

گیرم که دوستم نداری مهربانم!!!

من عاشقت هستم بخواهی یا نخواهی...

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 14:42
شاعر گرامی حمید عرب عامری
 

از تو تنها غربت یک کاروان ماند و غزل

پاره های ریز ریز آسمان ماند و غزل

 

آرزو های سرت را باد با خود می شکست

حرف هایت در گلوی خیزران ماند و غزل

 

تکیه می دادند گل هایت به هم از تشنگی

شانه هایی خسته ٬ اندوهی گران ماند و غزل

 

کاروان گم بود اما پشت سرد آسمان

ابرهای گریه ی مردی جوان ماند و غزل

 

این پری که خواهر درد است در کرب و بلا

سال ها در آرزوی خانمان ماند و غزل

 

بعد از آن باران شمشیر و سپر از گلپری

تکه پرهایی فقط در آشیان ماند و غزل

 

چشم های روشن بانو به خاموشی خزید

گریه های جانگداز کودکان ماند و غزل

¤

جیغ ها آزاد شد تا از گلوی نو گلت

داغ ها بر گرده ی تیر و کمان ماند و غزل

 

شاعری خسته ٬ دلی اندوهگین ٬ داغی سمج

یادگار آن غروب جاودان ماند و غزل

 

شخصیت های حقیقی و مجازی سوختند

سهم ما از عشق تنها داستان ماند و غزل

¤

کاروان می سوخت اما داغ لبخندی غریب

بر گلوی خسته ی سرخ اذان ماند و غزل ...

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 14:54
استاد بزرگ محمد علی بهمنی

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش

خواهر زمان ،زمان برادركشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش

دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش

دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش

دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 14:48
شعری از شاعر گرامی آقای علیرضا بدیع
( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را

چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !

به مرگ راضی ام ؛  آن جا که راوی قصه

سپرده است به او پیک نوشدارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز

دوباره سوی من آورده این پرستو را )

***

- تن تو عطر پراکنده  یا که آورده ست

نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد

بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی

سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !

مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...

مشکن برای روز مبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی

بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 14:43
شاعر عزیر ساراجلوداریان دانشجوی کارشناسی ارشدرشته کشاورزی

تمام سهم من اين است : بی تو بودن ها
ميان فلسفه ی بودن و نبو دن ها

منی که ريشه ندارم ؛ منی که می خشکم -
چگو نه شعر ترا می توان درودن ها !

دوبا ره حس مرا دانه دانه بر چيد ند
و در هوای تو ماند ه ست : پر گشودن ها


دوباره غر بت ديوارها مشخص شد -
کنار پنجر ه ی مملو از زدو دن ها


چقدر ند به بخوانم که مستجاب شوم!
چقدر نيمه ی شعبا ن و اين ستو دن ها !

کدام جمعه مرا می شود بتا با نی !
کدام جاده ترا می شود نمو دن ها !

شما اگر چه به معنا نمی رسید ولی -
همیشه فا صله ای هست تا سرو دن ها ...


|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 14:40
با عرض معذرت این شعر اشتباها به نام دوست خوبم محمد جواد آسمان ثبت گردیده است .این شعراز سرکار خانم ز
از پیش من برو و رها کن دل مرا

تا بین سرنوشت خودم گم کنم تو را

از بس نیامدی دلم از بودنت گرفت

حتی به خواب های پریشان من نیا

در ردپای هر چه رسیدم نیامدی

یک تاول همیشه تو را می کند صدا

شاید که بشنوی و دلت نرم تر شود

تا راه دیگری بگذاری و رد پا

تو بی اجازه وارد خوابم می شوی

در چشم های بی رمقم می شوی رها

دارم سوءال می کنم آیا نمی شود؟

یک خط فاصله بگذارند بین ما

یک صبح تازه می زند   امید تازه ای

تا بین سرنوشت خودم گم کنم تو را

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 14:32
شعری از برادر عزیزم مهندس وحید طلعت

ازشهر چشمهای تو یک روز می روم

"یک عصر شنبه خسته و با یک غمِ بزرگ
از انقلاب یک تنه رفتم سرِ وصال"

از لحظه های فاجعه تا سالهای سال
حالا چه مانده غیر سکوتی پر از زوال

حالا چه مانده از شب و از گزمه های شب
غیر غبار ترس ویا بغضهای کال

دیگر نمانده فرصت آغاز تازه ای
حتی برای حرف زدن طرح یک سوال

پرواز را ندیده شکستند بال مان
فصل عبور بود و مرغی شکسته بال


در نا گزیرترین لحظه های مرگ
اسم تو می دوید در این واژه های لال

تنها پناهِ خستگی کوچه شعرها
هربار خستگی ز تنم میگرفت حال

اینک منم که فراسوی شهر شب
تکرار می شوم دوباره به احساسی از محال

از شهر چشمهای تو یک روز می روم
یک روز پا به پای تو تا آن سر خیال

 

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 14:27
به باد مرحوم عمران صلاحی
صبح زود وقتی صدای باد تو کوچه ها می یاد...

 

میرمو فوری درو باز میکنم..

.

داد می زنم:

 

آی نسیم صحری یه دل پاره دارم چند میخری؟؟؟

 

                                                                   عمران صلاحی

                                                                         

|+| نوشته شده توسط ندا سلگی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 14:1

Gorganweb

template id : music template name : music green

beitolghazal

ندا سلگی

http://beitolghazal.blogfa.com

عاشقانه ها

با آرزوی موفقیت دوستان بیت الغزل Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان